درست در زمانی که از حساب شخصی ام برداشت کردم و یه آن این فکر به ذهنم خطور کرد که باید به اندوخته ام بیافزایم اتفاق افتاد...
درست در زمانی که شاگرد وظیفه شناس را بعد شونصد سال دیدیم و مثل همیشه نصیحتمان کرد که باید دنبال کار باشیم ... رخ داد ...
تقریبا رابطه ی من و پول همین جوری پیش رفته... هیچوقت تلاش نکردم روش متمرکز بشم... شایدم اگر متمرکز شده بودم الان کیمیای ما به نتیجه رسیده بود و سرخوشی هایمان تکمیل ...
حالا هم خیلی امیدوار نیستم جور بشه ... فقط فکری که از ذهنم گذشت و اینقدر سریع تعبیر شد واسم جالبه ... امروز مثل گذشته ها یک تجربه ی جالب داشتم ... در یک دبیرستان دخترانه با بچه های کلاس اول که برایشان از نانوتکنولوژی گفتم ... مثل سایر تجربه هایم یک عده هوادار پیدا کردم که تا لحظه ی آخر رهایم نکردند و به موسس مدرسه شان اصرار کردند من را به این سیستم سنجاق کند!!!...
هر چند که این اتفاق چند ماه پیش هم رخ داد و من درخواستشان را فراموش کردم و اگر امروز تماس های مکرر یکی از مسئولین مدرسه نبود قطعا نمی رفتم...
وقتی دانش آموز بودم همیشه از افرادی که بدون مطالعه حرف می زدند دل خوشی نداشتم ... امروز وقتی ساعت هشت صبح بهم خبر دادند زمان کمی برای یک مرور کوچک در اختیار داشتم و سعی کردم از این زمان به خوبی استفاده کنم و شکر خدا خیلی سوتی ندادم!!!... به وِیژه آسمون و ریسمون بافتن ما به قول دوست جانمان حرف ندارد!!!...
...
همیشه می دانستم کسی که بد دیگران را جلوی من می گوید و من بنا به ملاحظات شخصی تلاش می کنم سکوت کنم یا در اولین فرصت بحث را عوض کنم یک روز هم از من جلوی بقیه بدگویی می کند ...
البته در چنین مواردی مقدار زیادی غر زدن خونم بالا می ره و دوست دارم یه جوری واسه خودم قابل درکش کنم ... اما تصمیم گرفتم عکس حرفهای یکی را به خودش ثابت کنم ... هر چند که جوک دانشکده شده ایم ... همگان داستان های شگفت انگیزی از کار کردن من و دوست جان و اون یکی همکارمان در ذهنشان دارند!!!... بعضی وقتا دلم میخواد بگم بقیه که عملکردشان خیلی رضایت بخش بود چه گلی به سر زدند که ما نزدیم!!!... اما از نظر عقلی نمیتونم هضمش کنم ... من فقط می تونم درباره ی خودم و کار خودم حرف بزنم بقیه هر کاری کردند به خودشون مربوطه!!!... تصور میکنم برای کارم کم نگذاشتم و اگر انتظارات دیگران برآورده نشده بخاطر وسعت کار و موضوع تعریف شده بوده است و البته تصور میکنم چون خودم این طرح را انتخاب کردم بهتر از خاله خان باجی ها قادر خواهم بود از کارم دفاع کنم یا حتی اشتباهاتم را بشنوم!!!... این چه عادتیه که ماها داریم !؟!!... اگر کار یکی به نظرمون قابل فهم نیست یا اصلا ضعیفه چرا به خودش نمی گیم ... همه می دونن الا خود طرف!!!...
قبول کن رنج آوره وقتی یکی بیاد بگه من سعی کردم که اشکالاتی که به پروژه ات وارد شده بود را توضیح بدم و سوء تفاهمات احتمالی را رفع کنم!!!... در صورتی که اون بنده ی خدا فقط بر حسب وظیفه شناسی اش در مدت زمانی که ما روی پروژه مان کار می کردیم کارهای ما را از نزدیک دنبال می کرد... از خودم می پرسم اگر این آدم نبود دیگه چی حرفهایی قرار بود از این و آن بشنوم؟!!...خواهشا از این رفتار گند دست برداریم ... اگر واقعا قصدمون درست کردن یک عیب و نقص است با این نوع برخورد هیچ چیز درست نمی شه...
...
در چند روز گذشته ما واسه خودمان خوش و خرم بودیم ... خصوصا که متوجه شدیم اینترنت سبب افسردگی می شود و به همین علت کابل اینترنت ما در دریا فرت وفرت قطع می شود و با اختلال مواجه می شویم!!!... محتملا فکر کردیم یا کوسه ها جدیدا تغییر ذائقه پیدا کردند و از حرصشون کابل می جوند !!! یا لنگرهای کشتی ها یه پدرکشتگی با کابل جماعت پیدا کردند و بدین وسیله نابودشان می کند ... از همه مهمتر وقتی کابل قطع شود فقط جی میل و یاهو مسنجر و یاهو میل قطع می شود و برای سایر صفحات هم یه پیام خوشگل می آد که دسترسی به این سایت ممنوع است!!!...
ما هم با جناب سیاووش خان در عین خوشی و خرمی فقط خواندیم ... " من فقط عاشق اینم ..."
...
ما بازهم در امتحان میان ترم فاجعه بودیم!!!... حالا شما هی بگو excellent!!!... وقتی احساس پیری و خنگی می کنی این حرفها بیشتر شبیه
Are you kidding?!!!... ... می ماند ...
دلم میخواد واسه چند روز برم یه جایی ... نه از اون تورهای معلوم الحال که عزیزان دل تحریمش کردن!!!... یه جای ساکت و بدون دسترسی به اخبار و تی وی روی اعصاب...نمیدونم شاید هم در این تعطیلات سر به بیابون بگذاریم... هرچند که امتحان فاینالمون درست بعد از تعطیلات است... اما از آنجایی که ابعاد وجودی ما در امتحان شکوفا می شود خیلی فرقی نمی کند که در تعطیلات و یا مسافرت باشیم یا نباشیم... چون در هر صورت با خودمان یک کوله بار کتاب همراه خواهیم کرد!!!... حرفهای همگان هم قابل پیش بینی است ... بازم این هدا...
...
از بارش باران خیلی لذت بردم ... نصف شهر واسه خودش تعطیلات بود ... نمی دونم چرا موقع بارون ملت فکر میکنند که هر کاری دلشون می خواد می تونن انجام بدن؟!!!... الکی الکی ترافیک داشتیم... چراغ راهنمایی واسه خودش قرمز و سبزمخملی و زرد می شد و همه عینهو خیالشون نبود !!!... من یکی هم در امتداد سرخوشی هایم ویر پیاده روی گرفته بودم... سراپا خیس شدم حتی قطرات بارون توی گوشم نفوذ کرده بودند !!!... چون اصولا با چتر رابطه ی خوبی ندارم... لطف بارون به همین خیس شدن هایش است... القصه تا دو روز سردرد داشتم !!!...از عوارض رمانیتک بودن ... اما بزار پیام اخلاقی ام را بدم ... عزیز من حالا شما با اون مخملی ها مشکل داری دلیل نمیشه هر سبزی را ببینی رگ غیرتت قلمبه بشه و بخوای از روش رد بشی!!!... اون چراغ راهنمایی را واسه تو گذاشتن ... حالا بی احترامی به حقوق بقیه به کنار حداقل به شعور خودت احترام بزار!!!...این که دیگه قضیه پزدادن و دزدیدن نیست ... نزدیک بود چند نفر توی همین بارندگی به رحمت ایزدی بپوندند!!!...
...
بچه که بودیم اونقدر شاگرد اول شده بودیم که واسه همه عادی شده بود اگر یه روزی قرار بود نفر دوم بشیم مراسم عزاداری داشتیم!!!... اونقدر عادی بود که یادم نمی آد جز چند کلاس اول مدرسه هدیه ای از افراد خانواده ام گرفته باشم ... آنهم چند کتاب که برای من دنیایی بود ...
اما واسم جالبه بخاطر شاگرد اولی موبایل هدیه می دن... سیم کارت همراه اول ... لپ تاپ ... فقط موندم این گوگولی ها برن دانشگاه چی از بابا و مامانشون طلب خواهند کرد؟!!!... ماشین...خانه ...
نمیدونم ما خیلی کم توقع بودیم یا اینا خیلی باحالن!!!؟!!...احتمالا در سالهای آینده باید مرکز گفتگوی نسل ها را راه اندازی کنیم ...
...
روحم سرماخورده ... نه ببخشید آنفولانزا گرفته ... مثل محتضری می ماند که برای رفتن لحظه شماری می کند...
بعضی روزها را نمیشود از زندگی قیچی کرد ... حس و حال هیچ کاری را نداری... میدونی خوب نیست اما انرژی برای خوب بودن نداری... این روزها باید باشند ... حالا فلسفه و حکمتشان چیست بماند ... در چنین لحظاتی تنها آغوش پر از رحمت و عطوفت اوست که می تواند مامنی برای این آشفتگی های اجباری باشد... وقتی حتی کلمات هم عاجز از بیان می شوند تنها اوست که می تواند شنوای غصه های ناگفتنی باشد...
...
در تنها دربی که ما هم به بازی هواداری پیوستیم ...پرسپولیس برد...
اردوگاه آبی های ما را یک آبی اسبق با سری شکسته و یک آبی به توان دو که همان مادرجان باشد ... تشکیل می داد...
ما هم واسه توازن قوا به همراه پدرجان که موقع بازی تصمیم میگیرن از کدام تیم طرفداری کنند قرمز را انتخاب کردیم!!!...
هر چند که من فقط پنج دقیقه از بازی را دیدم ... حقیقتش مدتی است از فوتبال ایرانی لذت نمی برم... به همین دلیل ترجیح می دم نتایج بازی ها را توی روزنامه بخونم ...
مادرجان بخاطر اینکه بچه ها بتونن مسابقه را ببینند تکلیف نداده بود و حتی باشاگرداش قرار گذاشته بودند اگر تیمشان برد فردا شیرینی بدن ... آخیییییییییی دلم چقده کباب شد واسه اون شیطون های کلاس سومی!!!...
من یکی مرده تشویق های بابا جان هستم ... عینهو بندریها پیوسته دست میزنه...
ما که واسه خودمون یه خواب کوتاه هم داشتیم موقع بازی!!!... به این میگن هواداری از نوع سیب زمینی...
خان داداش هم که همش از سپاهان تعریف میکرد ...هرچی ما بهش میگفتیم بچه جان تو تهرانی هستی ... یخوده تعصب داشته باش ... فایده ای نداشت...
...
نخستین روز آشنایی خان داداش با دانشگاه جدید خیلی خوب نبود ... وقتی برگشتن سرشون شکسته بود و هشت تا بخیه خورده بود!!!...
روزهایی هست که حس خوبی نداری ... اما دلیلی برایش پیدا نمی کنی ... دیروز از اون روزها بود ... اولش فکر میکردم بخاطر اینه که سالگرد بابابزرگ است ... اما بعدش متوجه شدم بی ارتباط با حال و اوضاع حمید نبود...
خوشبختانه مشکل خاصی نبود و خط رفع شد...
...

زمانهایی هست که از هم دلگیر می شویم و کلام نمی تواند که راهگشا باشد...
باید سکوت کرد...
اونقدر سکوت نکن که کلا طرف را فراموش کنی ...
اونقدر سکوت نکن که روزی خودت را بخاطر سکوتت سرزنش کنی ...
هر چیزی به اندازه اش خوب است...
مثل خان داداش ما نباش که امروز شونصد گرم فلفل را توی غذا ریخت و اساسا نطق ما را برید!!!...
روزهایی هست که دلت پر میکشد تا کسی را ببینی اما او تصمیم گرفته که محبتش را دریغ کند ... نمی دونم تجربه اش کردین یا نه ... تجربه ی جالبی نیست ... اما اگر کمی لجبازی خونت بالا باشد تصمیم میگیری خودت را داخل این بازی کنی ... نمی دانم اینکه در یک قدمی پیروزی پرچم تسلیم را بالا ببری و نقش یک نادم را بازی کنی کار خوبی است یا نه ... اماخب شاید باید غرور بعضی ها را به خودشان بخشید و برای آرامش وجدان خود خوب باقی ماند ... بگذار حسرت روزهایی که بخاطر این غرور تلف شد سهم او باشد ...بگذار در این زورآزمایی عاطفه تو برنده باشی...
من فقط فکر میکنم فردا دیر است ... کسی از طول عمر خود خبر ندارد ... لطفا دور این تجربه ها را خط بکشیم...
...