خاطرات یک شیمیست ...
 
قالب وبلاگ
آخرين مطالب

**ترم که به روزهای پایانی اش نزدیک می شود دلتنگ می شوم ... باید به سرنوشت نامعلومم چشم بدوزم که آیا ترم بعد هم با وجود خیل مشتاقان مدرک به دست فرصتی برای تدریس خواهم یافت یا خیر!!!!... در این مواقع به این نتیجه می رسم این من بودم که عطای ادامه تحصیل را در دانشگاههای وطنی به لقایش بخشیدم !!!!... شایدم به این نتیجه برسم که دیگر انگیزه و رمقی برای ادامه تحصیل ندارم... با این همه در نهایت اعتماد به نفس فرم تقاضای تدریس در ترم بعد را نوشتم و برای نخستین بار پیشنهاد داده ام که تدریس شیمی پیش را به من بسپارند تا بلکه یه ذره این جماعت فراموش کار را آپدیت کنم!!!!...

** این روزها دانشجویانی که در نخستین تجربه ی تدریسم با من همراه بودند ترم های پایانی شان را می گذرانند... دیگه مثل قبل نا آشنا نیستم ... به ویژه وقتی که از درب و ورودی تا محل کارم می روم ، هر چه پیش تر می روم چهره های آشنای زیادی را می بینم ... یا مراسم دید و بازدیدی که دانشجویان قدیمی هر یکشنبه ها در کلاس آزمایشگاه برگزار می کنند و جالب اینکه بیشترشان آقایون هستند!!! ... در خوشبینانه ترین حالت می توان نتیجه گرفت که من استاد محبوبی برای جماعت نسوان نیستم !!! البته شاید اگر جنسیتم را تغییر می دادم روی خوش خانم ها را هم می دیدم!!!!...

** اعضای بخش شیمی باشگاه دانش پژوهان جوان تصمیم گرفتند من را هم وارد بخش پژوهش باشگاه کنند تا انگیزه های این عضو خنثی که بیشتر یک عضو افتخاری است به هدر نرود!!!...در اولین قدم به عنوان تکلیف مسئولیت مطالب سایت گروه را به من سپردند!!!!... در هفته ی گذشته دو جلسه جالب داشتم یکی با اعضای باشگاه و دیگری با اعضای انجمن علمی شیمی ... هر دوتاشون یک جورایی من را به دوران بامزه ی دانشجویی ام وصل می کنند ... مخصوصا که بلندپروازی های مسئول انجمن شیمی مان خاطرات جالبی را در ذهنم زنده می کند... قرار شده عضو افتخاری انجمن شیمی مان هم باشم... البته همه ی این تعارف ها به این شرط است که سال آینده هم تدریس کنم و الا هیچ ...

** موهایم بلند شده اند و در این مسابقه ی ارشاد برای رسیدن به بهشت موعود این موهای بلند یه جورایی موجب دردسر است... چون به لطف خداوند تبارک و تعالی این حجم موهای ما زیر اون روسرهای بلند هم مخفی نمی ماند و چه بسا این اشعه های خانمانسوزی که می گن ساطع می کنه چند نفر را به جهنم ببره!!!!و از آنجایی که اون حجم مو را هم نمی توان چند لایه کرد بنابراین ما ماندیم و حوضمان!!!!... چند وقت پیش وسوسه شده بودم موهایم را قد یکسانت کوتاه کنم تا اینجوری موجبات بهشتی شدن خود و سایرین را فراهم کنم ... اما این روزها هر کسی مرا می بیند توصیه اش این است که دست نگهدارم!!!!... به صورت کاملا جالبی می توان موهای من را به دو بخش تقسیم کرد بخشی که کاملا بی حالت و صاف است و بخش دیگر که مجعد و فر... بنابراین وقتی برحسب تصادف و یا حتی به عمد اون بخش مجعد و فر نمایان می شود همگان به این نتیجه می رسن که خلقت جالبی است!!!...

*** در زمانهای قدیم هر وقت که شاگردان مامان جان امتحان داشتند استرس و نگرانی ایشون همیشه باعث سوژه بود برای ما... این روزها شاگردانم در موسسه به روزهای امتحان نزدیک می شوند برایم جالب است من نیز دارم اون نگرانی را تجربه می کنم ... قرار شده که برایشان کلاسهای فوق العاده بگذارم امیدوارم نتیجه بخش باشد...

 

[ سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱٤ ‎ق.ظ ] [ Hoda ]

گاهی وقتا با وجود تمامی دلایل و نتایج برای اثبات یک قضیه باز هم دنبال یک نقیض می گردی ... اما خبری از نقیض نیست...

می خوام بگم دیگه مهم نیست که حتی برهان خلف هم تو را اثبات کند ... مهم باور ترک برداشته ی من است ... نقیض تمامی خاطراتی که این روزها به نظرم احمقانه می آید...

می خوام بگم این روزها احساس می کنم غریبه تر از گذشته شده ای ... نمی شناسمت ...

احساس می کنم زیر خروارها خاطره های مزخرف و بی ربط زنده به گورت کرده ام ...

احساس می کنم احساساتم را یک جایی گم کرده ام ...

این روزها ...

فکر می کنم دیر است ...

خیلی دیر...

[ یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ] [ Hoda ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

یک چند به کودکی به استاد شدیم... یک چند ز استادی خود شاد شدیم... پایان سخن شنو که ما را چه رسید... چون آب بر آمدیم و چون باد شدیم...
آرشيو مطالب
امکانات وب
Free counter and web stats  RSS FEED