خاطرات یک شیمیست ...
 
قالب وبلاگ

** از اینکه غذا درست کنم بعدش یکی ترجیح دهد که غذای یک شب مانده را بخورد... از اینکه وقتی به یکی کاری را می سپاری با اکراه انجامش میدهد و یا سعی میکند یه کار دیگری را انجام دهد ... از اینکه بعضی ها عادت دارند بدون پرسیدن و اطلاع از چیزی قوانین خودشان را به تو تحمیل کنند ... متـنفــــــــــــــــــــرم!!!!! ... به عبارتی خیلی ساده این چیزهای ظاهرا بی اهمیت می تونه منو تا سرحد مرگ عصبانی کنه !!!!...

***در چنین مواقعی دلم می خواست احمق باشم و خودم را به ندیدن می زدم !!!... ترجیح می دادم خونسرد و بیخیال باشم اما نمیشه ... ریزترین حرکات از چشمم دور نمی ماند ... شمارش معکوس انفجار آغاز می شود و اینجاست که اون روی دیگر ما ( یا همون جیغ بنفش معروف ) نصیب بقیه می شود!!!...

** اصلن ما به آزادی و عدالت و مهرورزی معتقدیم اما لامذهب وقتی میلت می کشه شونصد مدل غذا بخوری چرا وقت منو میگیری!!!... اینجاست که دیگه نمی شه تقیه کرد!!!... به ویژه وقتی که یکی دو ساعتی غرق در مطالعات شیمیایی برای نوشتن دستور کار گوگولی ها باشی و شونصد تا کتاب و ایبوک را زیر رو کنی تا بلکه مطالب مورد نظرت را با دقت کنار هم بچینی و از اون روزها باشه که شدیدا تو مود کار کردن باشی اونوقت یک قوم الظالمینی اینجوری وقتت را تلف کنن !!!!...

*** ترم جدید زبان از فردا آغاز می شود ... این ترم پنجشنبه ها اونم صبح کله ی سحر کلاس برداشتم!!! ... عادت ندارم شبها زود بخوابم ... از اون بدتر اینکه عادت ندارم صبح ها زود بیدار شوم !!!... به عبارتی نصف کلاس را باید با خلق تنگ بگذرانیم!!!... کلاسهای جمعه مشکلات خاص خودش را داشت ... با وجودی که وقت کافی برای مطالعات می گذاشتم اما به نظرم از کیفیت لازم برخوردار نبود !!!... بدم نمی اومد یک تغییراتی در کلاسهایم بدهم...

....

درباره ی پست قبل چند نکته را باید اضافه کنم ... وقتی که از بدو تولد در یک محیطی باشی که یک سری قواعد و قوانین خاص خودش را داره کم کم برات عادی می شه... زمانی این عادی بودن زیر سئوال می ره که از اون محیط دور بشی... اینکه امروز درباره ی محل زندگی قبلی مون اینگونه قضاوت می کنم شاید به همین دلیل باشد...

**خیلی از قواعد اون محیط در زمانی که در آنجا زندگی می کردیم کاملن بدیهی بود ... مثلن دوران ابتدایی که در مدارس منطقه ی مسکونی مان تحصیل می کردیم خیلی پیش می اومد که برخی از بچه ها به دلیل نوع کار پدرانشون بیشتر مورد توجه باشند... چون بودجه و درخواست هایی که مدرسه داشت به نوعی تحت نظارت این افراد بود ... اینکه بچه های این افراد صبح با ماشین مخصوص اداره به مدرسه می آمدند یا برای رفت و آمد همیشه یک ماشین به همراه یک سرباز راننده در اختیارشون بود مسائلی کاملن طبیعی محسوب میشد... راستش اینکه ما از دوران راهنمایی در مدارس خارج از مجتمع مسکونی مان درس خواندیم یک فرصت خوب بود...

**در نقطه ی مقابل افرادی هم بودند که معتقد بودند این امکانات اداری نباید به هیچ عنوان برای مسائل خانوادگی استفاده شود و خب طبیعتا این نوع نگرش را در خانواده شان پایه گذاری می کردند ... بخاطر ندارم که راننده ی پدرم کارهای شخصی مان را انجام دهد حتی در زمانی که ایشون ماموریت بودند و مشکلاتی مثل بیماری و ... پیش می آمد ... در اون شرایط هم همیشه همسایه ها یا گاهی بابابزرگ و یا خیلی وقت ها مامان بود که جور همه چیز را می کشید...

***بخاطر ندارم وقتی از سرویس جا می ماندم بابا با ماشین اداری ما را به مدرسه برساند !!!... با وجود اینکه عاشق اون جیپ های ارتشی بودم و از اینکه روی صندلی عقبش بنشینم لذت می بردم !!!...

**اگرچه چنین دیدگاهی وجود داشت اما خانواده های زیادی هم بودند که شیوه ی زندگی متفاوتی نسبت به بقیه داشتند و سطح شغلی شون باعث ایجاد تفاخر و مباهاتشون نبود و نوع رفتار و منش شون باعث ایجاد احترام و جایگاه خاص در بین افراد می شد...کسانی که به بچه هایشان می آموختند که باید به توانایی های خودشان تکیه کنن و به موقعیت و جایگاه پدرشان تکیه نکنند و می تونم بگم واقعا خانواده هایی موفق داشتند ...

*** اما به هر حال زمانهایی هم بودند که باید مطابق قاعده های موجود عمل می کردی ... مثل اجلاس سراسری که همکاران بابا هر سال داشتند و مثلن به صورت ابتکاری خانواده ها هم در این سفرها حضور داشتن !! یا سفرهای دسته جمعی که پیش می آمد... در چنین جاهایی تمام رفتار و اعمالت زیر ذره بین بود و خب هر کاری که انجام می دادی طبعا به نام خانواده و پدرت نوشته میشد!!!...در چنین مواقعی بود که با تمام وجود آرزو می کردی هر چه زودتر از شر این قواعد نانوشته و ذره بین حاج خانومها راحت بشی!!!...

**با وجود تمامی مسائل ریز و درشتی که زندگی در یک محیط کوچک داشت تصور میکنم برای من یک تجربه ی گرانبها بود ... شاید یک زمانی و در یک فرصت مناسب تری تمامی این مسائل را نوشتم ...

[ چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ] [ Hoda ] [ نظرات () ]

شنبه که تصمیم جدی داشتم لیست های نمرات را به دانشگاه تحویل بدهم با بارش سنگین برف مواجه شدم!!!... به محض اینکه ساعت موبایلم شروع کرد به زنگ زدن عینهو سربازهای آماده به فرمان پریدم سمت پنجره !!! با چشمانی که به زور باز نگهشان داشته بودم دیدم همه جا سفید شده ...اولش فکر کردم این در ادامه ی خوابم هست به همین دلیل تصمیم گرفتم ادامه ی خواب را داشته باشیم تا ببینیم چه بلایی سر این زمین سپید پوش می آید!!!!...اما بعد از چند دقیقه موبایل جان با رسیدن پیامک اعلام حضورکردند!!!و به این ترتیب خواب نازنین سفید پوش را از ما گرفتن !!!!...

یکی از همکارانم خبر داد که نیا !!! چون هیچ کسی نیومده !!! به این ترتیب ما دانشگاه نرفتیم !!!... از طرفی دو تا از شاگردان بازیگوشم که همش دنبال برف بازی و درست کردن آدم برفی هستن کلاسهایشان را کنسل کردند تا با خیال آسوده با بازی بپردازند !!!...

امروز دوباره قصد رفتن داشتم و با وجودی که احتمال می دادم که دوباره دانشگاه تعطیل باشد اما نمیشد نروم!!!... اول از همه دیدم که هیچ اتوبوسی به دانشگاه نمی رود!!!... بعد هم که با یک مکافاتی به دانشگاه رسیدیم دیدیم که درها بسته است و مقررات شدیدی برای ورود و خروج گذاشته اند !!! ... در بدو ورود با یک آقای بلند قد و وحشتناک حراست مواجه شدم !!!... عینهو غول چراغ !!! با اون صدای خشنش که به صورتش می خورد ازم پرسید : خانوم شما کجا ؟!!... من که محو قیافه اش شده بودم کلن یادم رفت کجا می خوام برم به همین دلیل با یک تاخیر نیتم را از آمدن به دانشگاه در فضایی کاملن صادقانه و اعتراف گون به سمعشان رساندم و ایشون هم که تازه متوجه شد که من چقدر از دیدنش شوکه شدم با یه لبخند گفت بفرمایید!!!... داشتم فکر میکردم اگر یه ذره دیگه مونده بودم به گناهان نکرده ام اعتراف می کردم !!!!...

قدم زدن در یک دانشگاه سوت و کور که جز تعداد معدودی از دانشجویان و کارمندان اداری کسی دیده نمی شد حس جالبی داشت !!!... وقتی لیست هایم را تحویل دادم تازه متوجه شدم چقدر کلاس داشتم و خودم نمی دونستم!!! یعنی راستش اونقدر جوگیر بودم که اصلن حس نمی کردم !!!!...

...

بلاخره تعطیلات زمستانی مهمان های عزیز با اتمام تعطیلات ما به پایان رسید و این عزیزان دل به خانه و کاشانه شان برگشتند و ازمون قول گرفتند که در تعطیلات عید به دیدنشان برویم !!! ... اصولا وقتی عید می آد من علاقه ای به ماندن در منزل اقوام ندارم !!! ترجیح می دهم در هتل یا مهمانسرا ساکن باشیم و در حد یکی دو ساعت تمام آداب و رسوم فامیلی را به جا بیاوریم و تمام!!!... نمی دونم شاید این بخاطر سبک زندگی قبلی ما باشه ... سالهایی که بخاطر کار بابا ما هر سال در یکی مهمانسراهای پایگاههای ارتش جا رزرو می کردیم و برنامه ریزی میکردیم تا به همه سر بزنیم !!!!...شاید تنها نکته ی بد اون سالها تشریفات خاصش بود !!!... معمولا وقتی مستقر می شدی آدمهای مختلفی به دیدنت می آمدن که همکاران بابا بودند و این سلسله مراتبی بود که باید کامل انجام می شد!!!... در برخی از واحدها چون دو نوع مهمانسرا برای افراد وجود داشت بسته به اینکه کجا ساکن باشی شرایط فرق می کرد ... مثلن اگردر خانه هایی معروف به VIP بودی باید حضور تمام وقت چند تا سرباز را که به نوعی مسئول پذیرایی خانه بودند را تحمل می کردی!!!... در چنین مواقعی دلت می خواست خودت را خفه کنی!!!... با وجودی که خیلی مراعات می کردند اما می دونستی بلاخره این آدم ها هستن!!!... این یعنی نمی تونی به راحتی در نارنجستان و باغهای اطراف قدم بزنی!!!!... در مناطق کوچکتر که تعداد ساکنین کمتر بود حضور یک غریبه بیشتر به چشم می خورد !!!... بعد همه چیز رنگ تصنعی به خودش می گرفت ... انگاری در یک حصاری از تظاهر گیر کرده باشی!!!... از احترام های نظامی درب ورودی اون منطقه نظامی گرفته تا دید و بازدیدهای افراد خاصی که برایت هیچ معنایی نداشت !!!...

باید اعتراف کنم اون سالها ، فقط سالهای سرگرم کننده ای بود ... زندگی در یک منطقه نظامی محدود و زیر ذره بین آدمهای کنجکاو... اخلاقهای خاصی را به آدم تحمیل می کنه ... مخصوصا وقتی که آدمها بخاطر نوع کارشان به نوعی به همدیگر مربوط هستن و زندگیشون به نوعی تحت الشعاع مسائل کاری شون قرار میگیره!!!... رفت و آمدهای خانوادگی به نوعی حالت طبقاتی پیدا می کنن ... مثلا دوره ی همسران خلبانها ... یا همسران فرمانده ها ... یه جور مرزبندی مسخره !!!... یا حتی مدل ساخت خانه ها ... خانه های افسران ارشد... خانه های کارمندی ... خانه های افسران جزء ...

زندگی در جامعه ای که دائم طبقه ات ر ابه تو یادآوری می کنه مثل یک شکنجه است ... با وجودی که نوع تخصص و تحصیلات عامل ایجاد چنین طبقات بود اما برای بچه های این افراد این قابل پذیرش نبود !!!... نوع نگرش خانواده ها در چنین محیطی خیلی زود خودش را نشان می داد ... خیلی وقتا یک بچه فکر میکرد پدر دوستش جایگاه پدرش را غصب کرده و همین باعث اختلاف ها و در حالت حاد بدرفتاری ها می شد!!!... از خط خطی کردن ماشین طرف گرفته تا آزار و اذیت های محیط مدرسه ...

دوست دارم اگر تجربه ای در این زمینه دارین بگین ... شاید یک پست کامل درباره ی این نوع زندگی گذاشتم...

 

 

 

 

 

 

[ دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ] [ Hoda ] [ نظرات () ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

یک چند به کودکی به استاد شدیم... یک چند ز استادی خود شاد شدیم... پایان سخن شنو که ما را چه رسید... چون آب بر آمدیم و چون باد شدیم...
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
امکانات وب
Free counter and web stats  RSS FEED 
بک لينک