نویسنده : Hoda - ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۳
 

امروز چند شنبه است ؟؟؟

" نمیدونم !!! تاریخ و روزا رو گم کرده ام ....شایدم خودم رو تو یکی از این روزا جا گذاشتم .... نمیدونم تو  کدوم level دارم در جا میزنم و اصلا امیدی به برانگیخته شدن هست یا نه !!؟؟!!!

تاریخ فسیل شده ی ذهنم میگه امروز تولد وبلاگمه!!!تولد رکسانا!!!تولد خاطرات یه شیمیست در حصارک سیتی ..

خطوط طیفی " طیف سنج جرمی اش" میگه که دو سال گذشته!!!! شونصدبار هم نو آرایی مک لافرتی انجام داده که یون مولکول پایدارتری ایجاد کنه و خطوط پر رنگ تری از خودش بجا بزاره !!!

 هیبرید با رکسانا جالبترین اتفاق ممکنه بود ... پیوند الکترونی قوی که هر روز که میگذره قویتر از قبل میشه....با هم یه کمپلکس پایدار هشت وجهی ساختیم .."ترجیحا از کمپلکسای کبالت نبود!!!"

دو سال گذشت ....

تو این دوسال ...اتاقم تنها مامنی بود که با خاطری آسوده از روزهای حصارک نوشتم ... از دغدغه های یه شیمیست حصارکی .... از دانشگاه ....کانون شیمی ... شورای دبیران .... همکلاسیهایی که فقط چند ماه دیگه در کنار هم هستیم ...

گاهی هم بقول بعضیا معادله طرح کردم از اون معادله هایی که آخر ابهامه!!!

بعضی وقتا هم کارسوقیش کردم از بچه هایی نوشتم که هنوزم که هنوزه ابراز محبتاشون بهم انگیزه حرکت کردن میده ...

نوشتن از بروبچ گروه تواشیح طه و تواشیحی که حالا واسه خودش به سرانجامی رسیده فقط اسمی از من نیست!!! حاج خانووم بازیها و باوری که هر چند وقت یه بار از زیر خاکستر خاطرات خودش رو نشون میداد و.... همه همه دستاوردهای روزهای شیمیستی حصارک وارد بود ...

فقط میتونم بگم ممنونم از اینکه تو همه این روزا همراهم بودی ..................

در پهنه دشت رهنوردی پیداست

وندر پی آن قافله ، گردی پیداست

فریاد زدم: " دوباره دیداری هست ؟؟"

در چشم ستاره اشک سردی پیداست.

التماس دعا

 

 

 


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Hoda - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۳
 

" رمضان هم رفت ... ضیافت الهی ... شبهای قدر .... شبهای عشق ورزی و قدرشناسی ...درسای زیادی گرفتم .... اینکه باید این لحظات در سراسر زندگیم جاری باشه ...اینکه صبور باشم و بتونم ببخشم !!! ...

خداوندا بخاطر همه چیز متشکرم ...فکر نمیکردم امسال بخاطر ضعف جسمانی بتونم روزه بگیرم ...نتونستم خودم رو راضی کنم که بخاطر توصیه های کذایی این و آن از روزه چشم پوشی کنم و چشم به آینده ای بدوزم که معلوم نیس جایی واسه من وجود داشته باشه یا نه ....بازم شکر ...بهترین ماه رمضان رو در زندگیم داشتم با همه سختیها و مشکلات جورواجورش ...

رمضان هم رفت... نمیدونم رمضان سال آینده این لطف شامل حالم میشه یا نه ؟!! ..."

امیدوارم نماز و روزه همه مقبول درگاه حق واقع بشه .... عید سعید فطر بر همه مبارک


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Hoda - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۳
 

..."رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

ترک مـــــن خراب شبگرد مبتلا کن"

بلاخره همه چی تموم شد .... پایان عجیب و غیر منتظره ای بود !!!! تو ذهنم یه علامت بزرگ سئوال کاشت و رفت ؟؟؟!!!! واسه اولین بار بود که نتونستم مانع بشم !!! آخه میدونی ته دلم راضی به این موندن نبود !!!احساس میکردم همه چی داره تکراری میشه ... من و او .... دنیای بی تشابه مون! ... تنها سهمم از رفتنش رو هم گرفتم و همه چی تموم شد .... فقط تونستم به نظاره بنشینم!!! ..... اتاق ساکته .... هیچ کس دلش نمیخواد این سکوت مرموز رو بشکنه ..... لیلا خودش رو توی کتاب آلی فلزی غرق کرده و هر چند وقت یه بار یه نگاه عمیقی به پنجره میاندازه !!!! مرضیه هم یه گوشه ای داره مینویسه ..... ویر نوشتنش گرفته !!!دلش گرفته .... آخه اتاق تنها جاییه که میتونی فقط خودت باشی ..... خود خودت ...منم میخوام خودم باشم و بنویسم ....واسه همین یه استراحت یه ساعته به خودم دادم...یه استراحتی که جایی از هیبرید و تابع موجی و گروههای تقارنی و سنتز گابریل و تراکم آلدولی

و پتانسیل اتصال و انرژی گیبس و معادله ماکسول بولتزمن و طیف سنج جرمی و تهیه الکلها نباشه...

دلم میخواد بنویسم ... اما نمیشه .... هنوزم اون سئوال گنده آزارم میده !!! انگار بهش عادت کرده بودم!!! عادت کرده بودم هر روز کارای عجیب و غریبش رو ببینم و از خودم بپرسم یعنی چی اونوقت ؟؟!!! میخوام دعا کنم ، با تمام وجودم بخوام: خداوندا این آرامش زیبا رو از ما نگیر ....

............................

هدیه جالبی به دستم رسید .... چیزی که یه دنیا خوشحالم کرد .... یه یادگار زیبا از یه دوست خیلی عزیز .... جملاتی به من و لیلا هدیه کرده بود که وصف حالمون باشه ..بهتر توضیحی ندم و خودت وصف حال منو بخونی....

خدایا

چه سخت است تنهایی

و چه بدبختی آزار دهنده ای است

تنها خوشبخت بودن

بودنی که سخت تر از کویر است....

 


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Hoda - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۳
 

"یا من لا مفرّاً الا الیه ، یا من لا مفزَعَ الا الیه ، یا من لا مقصد الا الیه ، یا من لا منجا منه الا الیه ، یا من لا یُرغبُ الا الیه ، یا من لا حول ولا قوة الا به، یا من لا یُستعانُ الا به ، یا من لا یُتَوَکَّلُ الا علیه ، یامن لا یُرجی الا هو، یا من لا یُعبدُ الا هو"

....شب قدر .... خوندن سوره های مختلف .... دعای جوشن کبیر....استغفار و استغفار ....دلم میخواد در کنار همه این اعمال مستحب و واجب باهات حرف بزنم ! یه گوشه دنج مسجد و مث همیشه یه دنیا حرف ناگفته !این دیگه یه قاعده شده وقتی ظرف تحملم پر میشه .......

نمیدونم چه حکمتیه که امشب نا خودآگاه اسمای زیادی به ذهنم هجوم میارن !!! نمیدونم چرا دیگه نمیترسم کسی صدای هق هق گریه هام رو بشنوه ، آخه همه یه جورایی تو حس بودن و هر کسی یه گوشه ای با خودش خلوت کرده بود !!!شب قبلش طبق یه عادت قبل از خواب وقتی کتاب حافظ رو باز کردم شعر جالبی اومده بود :

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

واندر آن ظلمت شب آب حیــاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شب قدر که این تازه براتم دادند....

همه اینا دست به دست هم دادند تا واسه اولین بار در طی این چهار سال تحصیل در حصارک وارد ، مراسم شب احیا در مسجد دانشگاه باشم ....

..........................

خیلی دلم میخواست واسه آخرین بار هم که شده با بروبچ گروه فروردین و دوستای خوبمون یه افطاری دانشجویی داشته باشیم ! لطف خدا باعث شد همه چیز همون جوری بشه که ازش خواستم ! میلاد امام حسن و یک مراسم ساده افطاری !و مهمتر از همه جمع صمیمی بچه ها !حتی سرماخوردگی شدید و گلو درد هم نمیتونه مانع بشه که مولودی نخونم!!!! آخه این آخرین مراسم افطاری با همکلاسیهاست معلوم نیست سال بعد هر کدوممون کجا هستیم!

..... معمولا وقتی دو تا شیمیست جو گیر با هم هیبرید تشکیل میدن باید منتظر خلق یه حادثه بود!! افطاری بچه های ورودی 80 یه ایده ای بود که به ذهنمون رسید!!! همکاری خوب بچه ها باعث شد که مراسم خاطره انگیزی داشته باشن !! عالیجناب پشت پرده بودن هم صفایی داره!!!

دانشگاه خوارزمی = تربیت معلم تهران ( سابق) !!!!!

بلاخره مراحل تصویت تغییر نام دانشگاه به یه سرانجامی رسید !! هر چند که ما بازم دچار مشکل میشیم چون تا تو ذهن خلق الله این اسم جا بیافته کلی طول میکشه !!قطعا یه سری که با شنیدن این اسم فکر میکنند که باید یه دانشگاه جدید غیر انتفاعی باشه !!تو چند روز گذشته بروبچ حصارکی بدلیل مسائل صنفی دوباره تحصن کرده بودن!!!امیدوارم که حداقل نتیجه ای داشته باشه!

.....

کم کم باید برم به اوضاع درس و جزوه یه سروسامونی بدم !!! بخاطر همون یه نمه کسالت یه هفته کاملا برنامه هام بهم ریخته !! یه عقب ماندگی جزئیه که باید جبرانش کنم......

التماس دعا

 

 

 

 

 


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Hoda - ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۳
 

" ما آن چیزی هستیم که می اندیشیم.

هستی ما با افکارمان بلــــندی می گیرد

و دنیامان را با اندیشه هامان می سازیم" (بودا)

همه چیز بر وفق مراد نیست !!! واسه رسیدن به آرزوت باید هزینه کنی ! باید به خودت بقبولانی که اینم جزئی از زندگی است .... تا سختی نکشی نمیتونی طعم شیرین موفقیت را بچشی !! پس صبر کن !! به همه تلخی ها لبخند بزن و روزهایت رو خاطره انگیز کن !! روزهایی که دیگه تکرار نمیشن!!! از لحظه هات نهایت استفاده رو بکن ....( روزی هونصدبار جهت تبرک تکرار شود)

زندگی خوابگاهی مثه یه آزمایشگاه می مونه !!! آزمایشگاهی که بهت ثابت میکنه که قدرت تحملت چقدره!

اینکه سهل انگاریها رو ببینی و سکوت کنی !!! بی نظمی ها دلت رو به درد بیارن و بازم سکوت!!! یه سکوت مرگبار!!! مخصوصا تلاش کنی که به همه چیز لبخند بزنی و بین اونهمه تضاد ، به دنبال تعادل بگردی!!!گاهی از اینهمه خونسردی لجم میگیره!!! یه چی تو درونم میگه که الان باید عنصر بی انظباطی رو به اشد مجازات محکوم کنی اما بازم بی تفاوت میگذرم !! این بی تفاوتی انرژی زیادی رو ازم میگیره ! اگه مامان با پیچ خوردن پاش به دادم نمیرسید الان راهی بیمارستانی، تیمارستانی شده بودم!!!یه برگشت اضطراری منو نجات داد!!اگه یه وقت خواستی بدونی چی شده به اینجا یه سر بزن!!!

....................

در روزهای گذشته ما یه کمیت عجیب شیمی فیزیکی کشف نمودیم بنام فشار درس نخوندن!!!!که وقتی میل به بینهایت کند سبب ایجاد خل و چل بازیهایی از قبیل خواندن آوازهای خفن شبانه میگردد!!!در چنین مواقعی فرکانس صدا هم میل به بینهایت دارد و سبب سرسام گرفتن یه طبقه میگردد!!! " نصف شبی با بروبچ زده بودیم زیر آواز !! داشتیم لحن بندری آموزش میدادیم!!! کم مونده بود با دیگ و پیاله از کنسرتمون استقبال بشه!!!"

اصولا شیمستها موجوداتی غیر قابل کشف با کارهای غیر عادی هستن!!! شنبه صبح عمه جونم اینا از خاطراتشون میگفتن!! اینکه یه بار بچه شون مریض میشه و شدیدا تب میکنه ایشون هم با ترمومتر " همون دماسنج خودمون" دمای بدن کوچولوشون رو اندازه گیری میکردن !یهویی میبینن که دمای ترمومتر از 40-39 به 35 رسیده بوده!!! بدجوری هول میکنن تا اینکه متوجه میشن ترمومتر جیوه ای شکسته شده !! ترس اینکه کوچولو جیوه خورده سبب میشه دست به یه آزمایش عجیب شیمیستی بزنن!!! عمو جان رو وادار میکنن یه ترمومتر دیگه تهیه فرمایند و بعد اونو میشکنن و جیوه ش رو وزن میکنن و با وزن جیوه ی ریخته شده ترمومتر قبلی مقایسه میکنن!!! سئوال اینجاست اگه کوچولو اون جیوه ی سمی رو خورده بود این آزمایش عمه جان چه فایده ای میتونست داشته باشه؟؟؟!!!

با توجه به مصدومیت شدید دستمون ما در حین تمرینات تیم ملی !!!کلاس تربیت بدنی فعلا تعطیل!!

یکشنبه : عمو جان واسمون دعا فرمودن ایشاالله مامان بزرگ بشی!!!! یه مشت بامزه هم سر کلاس ریسه رفتن!!!! بلاخره طرح درخواستی بروبچ انجمن رو تحویل دادم ! نمیدونم چرا اصلا حوصله رفتن به اون اتاق کذایی رو ندارم!! حسش نیست!شایدم چون جو صمیمانه ای در انتظارت نیست!! کاش میشد با یه پاک کن جادویی تمام قسمتهایی رو که به این اتاق کذایی و اون شورای دبیران مربوط میشد پاک میکردم!

دوشنبه : سر آز جداسازی فاطمه اونقدر جو گیر شده بود که اسید سولفوریک غلیظ ریخت رو دستش !! من هی میگم این شیمیستهای حصارکی رو جوگیر نکنید جنبه ندارن !!

سه شنبه : ما بلاخره نفهمیدیم رابطه منحنی گوسین با قورمه سبزی چیه؟؟؟ مبحث کلاس طیف سنجی !!! تا اونجایی که من میدونم لوبیاها با هم interaction میکنن!!! عامل pumping تو این قضیه یه چی تو همین مایه هاست!!! شما یه نگاهی به معادله ماکسول بولتزمن بکنین حالتون میاد سرجاش!!!

در واقع بچه ها !! یک اسپکتروسکوپیست باید بدونه که بچه ها!!! در ماکرویو dipole خیلی مهمه بچه ها!!!"شونصدبار تکرار شود!!!" بله یه اسپکتروسکوپیست ..... راستی غذای امروز چیه بچه ها ؟؟؟!! قورمه سبزی؟؟؟

 


بر چسب ها:
نظرات ()