در چند روز گذشته ما واسه خودمان خوش و خرم بودیم ... خصوصا که متوجه شدیم اینترنت سبب افسردگی می شود و به همین علت کابل اینترنت ما در دریا فرت وفرت قطع می شود و با اختلال مواجه می شویم!!!... محتملا فکر کردیم یا کوسه ها جدیدا تغییر ذائقه پیدا کردند و از حرصشون کابل می جوند !!! یا لنگرهای کشتی ها یه پدرکشتگی با کابل جماعت پیدا کردند و بدین وسیله نابودشان می کند ... از همه مهمتر وقتی کابل قطع شود فقط جی میل و یاهو مسنجر و یاهو میل قطع می شود و برای سایر صفحات هم یه پیام خوشگل می آد که دسترسی به این سایت ممنوع است!!!...

ما هم با جناب سیاووش خان در عین خوشی و خرمی فقط خواندیم ... " من فقط عاشق اینم ..."

...

ما بازهم در امتحان میان ترم فاجعه بودیم!!!... حالا شما هی بگو excellent!!!... وقتی احساس پیری و خنگی می کنی این حرفها بیشتر شبیه

Are you kidding?!!!... ... می ماند ...

دلم میخواد واسه چند روز برم یه جایی ... نه از اون تورهای معلوم الحال که عزیزان دل تحریمش کردن!!!... یه جای ساکت و بدون دسترسی به اخبار و تی وی روی اعصاب...نمیدونم شاید هم در این تعطیلات سر به بیابون بگذاریم... هرچند که امتحان فاینالمون درست بعد از تعطیلات است... اما از آنجایی که ابعاد وجودی ما در امتحان شکوفا می شود خیلی فرقی نمی کند که در تعطیلات و یا مسافرت باشیم یا نباشیم... چون در هر صورت با خودمان یک کوله بار کتاب همراه خواهیم کرد!!!... حرفهای همگان هم قابل پیش بینی است ... بازم این هدا...

...

از بارش باران خیلی لذت بردم ... نصف شهر واسه خودش تعطیلات بود ... نمی دونم چرا موقع بارون ملت فکر میکنند که هر کاری دلشون می خواد می تونن انجام بدن؟!!!... الکی الکی ترافیک داشتیم... چراغ راهنمایی واسه خودش قرمز و سبزمخملی و زرد می شد و همه عینهو خیالشون نبود !!!... من یکی هم در امتداد سرخوشی هایم ویر پیاده روی گرفته بودم... سراپا خیس شدم حتی قطرات بارون توی گوشم نفوذ کرده بودند !!!... چون اصولا با چتر رابطه ی خوبی ندارم... لطف بارون به همین خیس شدن هایش است... القصه تا دو روز سردرد داشتم !!!...از عوارض رمانیتک بودن ... اما بزار پیام اخلاقی ام را بدم ... عزیز من حالا شما با اون مخملی ها مشکل داری دلیل نمیشه هر سبزی را ببینی رگ غیرتت قلمبه بشه و بخوای از روش رد بشی!!!... اون چراغ راهنمایی را واسه تو گذاشتن ... حالا بی احترامی به حقوق بقیه به کنار حداقل به شعور خودت احترام بزار!!!...این که دیگه قضیه پزدادن و دزدیدن نیست ... نزدیک بود چند نفر توی همین بارندگی به رحمت ایزدی بپوندند!!!...

...

بچه که بودیم اونقدر شاگرد اول شده بودیم که واسه همه عادی شده بود اگر یه روزی قرار بود نفر دوم بشیم مراسم عزاداری داشتیم!!!... اونقدر عادی بود که یادم نمی آد جز چند کلاس اول مدرسه هدیه ای از افراد خانواده ام گرفته باشم ... آنهم چند کتاب که برای من دنیایی بود ...

اما واسم جالبه بخاطر شاگرد اولی موبایل هدیه می دن... سیم کارت همراه اول ... لپ تاپ ... فقط موندم این گوگولی ها برن دانشگاه چی از بابا و مامانشون طلب خواهند کرد؟!!!... ماشین...خانه ...

نمیدونم ما خیلی کم توقع بودیم یا اینا خیلی باحالن!!!؟!!...احتمالا در سالهای آینده باید مرکز گفتگوی نسل ها را راه اندازی کنیم ...

...

روحم سرماخورده ... نه ببخشید آنفولانزا گرفته ... مثل محتضری می ماند که برای رفتن لحظه شماری می کند...

بعضی روزها را نمیشود از زندگی قیچی کرد ... حس و حال هیچ کاری را نداری... میدونی خوب نیست اما انرژی برای خوب بودن نداری... این روزها باید باشند ... حالا فلسفه و حکمتشان چیست بماند ... در چنین لحظاتی تنها آغوش پر از رحمت و عطوفت اوست که می تواند مامنی برای این آشفتگی های اجباری باشد... وقتی حتی کلمات هم عاجز از بیان می شوند تنها اوست که می تواند شنوای غصه های ناگفتنی باشد...

...