|
خاطرات یک شیمیست ... | ||
|
** فردا اولین جلسه ی کلاسهایم در ترم جدید است... یک جلسه ی کاملا بی خاصیت که اگرچه تو تمام حرفهای اصلی و حساسیت ها و قواعد و قوانین کلاست را توضیح می دهی اما می تونی مطمئن باشی که باید هر جلسه بخشی از این حرفها را سر کلاسهایت تکرار کنی !!! و در نهایت به این نتیجه برسی که بگذار این جماعت فراموشکار به قاعده ی خودشان باشند و تو هم با قاعده ی خودت عمل کن ... ** یکی از شاگردانم در موسسه نتیجه گرفته که من در دوران راهنمایی واقعا شاگرد شیطونی بودم !!! هر چند که به نظر خودم خیلی هم بچه ی باحال و ساکت و خانومی بودم!!! اما خب برخی اوقات هم از قابلیت هایمان در شیطنت استفاده می کردیم مثل مسابقه ی والیبالی که به مناسبت دهه فجر بین بچه های کلاس سوم برگزار شد و در مسابقات فاینال ما نهایت تلاشمان را کردیم تا ملت را جوگیر کنیم و از آنجایی که بندگان خدا ظرفیت اینهمه جوگیری را نداشتن بازی را نیمه تمام گذاشتند و کار به ضد و خورد کشید و یه خورده هم خسارت به مدرسه وارد شد!!!... هیچوقت یادم نمی ره که کاپیتان تیم ما چطوری مقنعه ی کاپیتان تیم مقابل را تکه تکه کرد!!!... با وجودی که سعی کردم یک جای امن واسه خودم پیدا کنم تا از حمله های احتمالی بچه های تیم مقابل در امان باشم اما روز بعدش مدیر مدرسه وقتی اجازه نداد به سر کلاس برویم فهمیدم که اگر چند تا کتک خورده بودم بد نبود !!!حداقل بهتر از این بود که همه ی تقصیرها را به گردن بگیرم!!! و اگر یک کوله بار افتخارات ریز و درشت برای مدرسه به ارمغان نیاورده بودم باید مجازات سختی را تحمل می کردم !!!!...خوب یادمه که خانوم مدیر می گفت که هیچوقت در دوران کارش با چنین پدیده ای مواجه نشده که بچه ها اینجوری به جان هم بیافتند!!!... تقریبا خیلی از خاطرات دوران راهنمایی را فراموش کرده بودم و امسال به لطف شاگردان شیطونم خیلی هایش دوباره برایم تداعی شد!!!... مثل کنجکاوی هایم درباره زندگی پس از مرگ و کتابهای بامزه ای که درباره ی ارواح می خواندم آنهم نصف شب و بعد از اتمام تکالیف مدرسه ام !!! و چقدر جالب تمامی صحنه های داستان را در ذهنم بازسازی می کردم گاهی وقتها اونقدر در داستان غرق می شدم که گذر زمان را حس نمی کردم !!!...بعدش ترس بود و ترس... یادم رفته بود که سالهای آغازین نوجوانی چگونه گذشت... فراموش کردم روزهایی که جوجه هایم مجبور می کردم به پشت بخوابند تازه پاهایشان هم مثل آدمها کشیده باشد!!!!...یادم رفته بود که به جوجه خروسمان آموزش پرواز در ارتفاع را می دادیم تا اینکه یک روز متوجه شدیم از بالکن طبقه ی هفتم خودش را پرت کرده پایین و در بالکن طبقه ی پنجم ساختمانمان فرود آمده!!!... فکر کنم تحت تعلیمات ما جوگیر شده بود و توهم پرواز بهش دست داده بود!!!... یادم رفته بود در اردوهایی که برای دانش آموزان نخبه ی استان گذاشته می شد چه آتیشی می سوزوندیم !!! از صدای کلفت مان سوء استفاده می کردیم و شبها پشت چادر بچه ها یاالله می گفتیم و مجبورشان می کردیم لباس فرم بپوشن !!!!... ترساندن بچه های سایر گروهها هم که جزو پروژه های هرشبمان بود هر چند که من خیلی حضور فیزیکی نداشتم اما سعی می کردم در برنامه ریزیهاش شرکت کنم !!!... اگرچه بعضی وقت ها باقی مانده ی اون حس شیطنت به سراغم می آید اما اون دوران شرایط و موقعیت خودش را داشت !!!... اما به جون خودم من خیلی بچه مثبت بودم!!! اینا همش تاثیرات رفیق ناباب بود !!!!... *** بی صبرانه منتظرم تا "جدایی " اولین اسکار را برای ایران به ارمغان بیاورد ... اینکه هنر ایرانی در سطح بالایی چون اسکار دیده شود واقعا موضوع جالبی است که می تواند با گرفتن جایزه اسکار برای همیشه در خاطره ها ثبت شود... هر چند که ما همین جوری هم "جدایی " و خلاقیت کارگردان و بازیگرانش را در ذهنمان ثبت کردیم و از اینکه باعث شدند جهان از منظری دیگر به ایران و ایرانی نگاه کند کلی احساس غرور و افتخار کردیم!!!!... به نظرم برای نخستین بار انتخاب درستی جهت انتخاب یک فیلم به عنوان نماینده ایران در اسکار صورت گرفت... [ شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥٢ ب.ظ ] [ Hoda ]
|
||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||